
پاورقی آقا بابایی بیچاره: متاسفانه سروری که اکثر عکسها رویش آپلود شده بود فیلتر شده و دارم دونه دونه عکسهارو به سرور دیگه ای انتقال میدم.


![]() | ![]() | |
![]() | ||



عکسو که نشون من داد آب از لب و لوچه ام سرازیر شد .به به سلمانی اینطوری بوده و من تا حالا نرفتم؟ آقا بابایی هم تا دید آب از لب و لوچه من سرازیزه گاز ماشینو به سمت سلمانی گرفت. به سلمانی که رسیدیم فهمیدم عکسی که آقا بابایی بهم نشون داده مر بوط به سلمانی از ما بهتران است. تا رفتیم داخل سلمانی آقا بابایی به آقای قیچی بدست اشاره ای کرد و با یه خنده زورکی گفت اِی وای، عمو سلمونی مگه صندلیهاتونو عوض کردید ،آقای قیچی بدست هم که تازه دوزاریش افتاده بود هول هولکی گفت : آره فرستادیمش واسه تعمیر.
الا نه هست که برسه وبا یک حرکت سریع منو از بغل گرم و نرم آقا بابایی گرفت و بر روی صندلی بد ترکیب سلمونی گذاشت .تا اومدم بگم صندلیتون کی از تعمیرگاه میاد ،دیدم صدای قچ و قچ قیچی هست که از اطراف سرم به گوش میرسه .
می دونید، صندلی غذا واسه من و نی نی ها مثل زندانی میمونه که آقا باباها و خانم مامانها واسه راحت شدن از دست ما نی نی ها از اون استفاده میکنن تا بتونن به کارهای خودشون برسن(وضع من بدتر از اینا هست ،دوطرف صندلی غذام هم دو تا مبل سنگین میزارن که دیگه تمام راه فرارها بسته باشه)
نکته قابل تامل توسط سازمانهای دفاع از حقوق نی نی ها اینه که بعد از استفاده از این صندلی غذا اینقدر کمرم درد گرفته بود که مجبور شدم نحوه خوابیدنمو کمی عوض کنم.

